خط خطی های تنهائی

من برگشتم

فقط همین!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

تا حالا شده کسی رو اونقدر دوست داشته باشین که بدون اون نتونین زندگی کنین و در همان حال اگه باهاش باشین باید از حسودی بمیرین و یا هر روز دنبال بهانه باشین تا به خودتون ثابت کنین اونم دوستتون داره؟

تا حالا شده اینقدر حسود باشین که گر بگیرین و بال بال بزنین؟

چیکار میکنین؟ میمونین؟ یا مثل من ترجیح میدین قلبتون دائما توی حلقتون بزنه؟

میمونین یا مثل من نمیدونین به خوبیهاش فکر کنین یا بدیهاش؟

میمونین یا مثل من هی گریه میکنین؟

میمونین یا مثل من هزار بار نمایش "برگردم بگم غلط کردم" را با خودتون بازی میکنین و آخر سر بیخیال حرف زدن باهاش میشین؟

چیکار میکنین؟

یادتون نره قلبا مطمئن هستین که اونم دوستتون داره (یا بهتر بگم داشته)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

همیشه ها من دو تا دل داشتم یکی میگفت برو یکی میگفت نرو

امروز هزار دل دارم، ثانیه به ثانیه حرفهای متفاوت دارند و من فقط بلدم بغض کنم...

-غلط کردی نه گفتی تو که تاب دوریش رو نداری

- من عشق زوری نیستم، اضافی نیستم

-یادت نره چه سختیهائی کشیدی اما اون راه خودشو رفت، فقط راه خودشو و یه قدم بخاطر دل تو راهشو کج نکرد

-ببین صبح تا حالا یه بار هم سعی نکرده برت گردونه پس اون داره فراموش میکنه تو هم بکن

-خاک بر سرت اگه ته دلت بخوای برگردی ، یادت نره چه حالی داشتی این چند روزی

-اگه بتونه فراموشم کنه چی؟ اگه راحت بی خیالم شه چی؟

-دیدی اون که میگفت تحمل رنجتو نداره چه راحت از چشمای بغض کردت میگذره

-نمیخوام باور کنم دوستم نداشته، حتمن مثل همیشه با خودش گفته بزار اون کاریو بکنه که دوست داره

-چی شد؟ اون که میگفت به همه آرزوهات میرسوندت.. چی شد؟

-یه بار برام نوشته بود هیچوقت از دستت نمیدم، هر جا بری بازم برگشت میخوری پیش خودم چون هیشکی مثل من نمیخوادت

-به زن بودنم توهین شده، مراعات حالم نشده، کسی واسه حسودیام تره خورد نکرد، کسی منو توی تنهائیام بغل نکرد

-ای بمیری که نمیتونی پای حرفات وای سی، این دفعه نمیذارم تو پیش قدم شی

- اون بر میگرده

-عمرا دیگه حاضر نیست غر اتو بشنوه

-دوسش دارم

-به چه قیمتی؟ تا کی میخوای از حق داشتن یه عشق خالص خودتو محروم کنی؟

 -من با هیچ کس دیگه نمیتونم این جوری باشم،

-اشکال نداره مگه نشنیدی همیشه گفتن عاشقای واقعی به هم نمیرسن؟؟

 

 

پ.ن: حال بدیه روز اول بعد از نه گفتن :(

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

من برای همیشه دفتر عاشقیهایم رابستم با پست قبلی

من تا یادم میاد اتفاقای زندگیم غافلگیرم کرده

و امروز میخوام شما را با آخرین اتفاق غافلگیر کنم

من و اونی که قشنگترین احساسها را بهم هدیه دادیم دیگه نمیتونیم با هم باشیم

رهاش کردم بره...

خیلی وقت بود فکر میکردم میخواد بره

رهاش کردم... رهااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

پ.ن:  برام صبر طلب کنین. میخوام عشقمو رها کنم که بره خوشبخت بشه

        برام دعا کنین، من تنها کسیم که تنها موند توی این رابطه

        برام دعا کنین. دعا کنین...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٩ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

دیروز آخرین قسمت لاست را در حالیکه لمیده بودم روی شونش دیدیم، ما هر دومون علاقه مند به این سریال بودیم و حس خوبی بهش داشتیم اما دیروز خیلی فرق داشت، انگار حس من ربطی به لاست نداشت، آخرای سریال رفته بود تو فاز معنوی اما معنویت من جای دیگه ای سیر میکرد، انگار از سرانگشتاش که داشت بدنم آرام لمس میکرد عشق غلیظی وارد رگهام میشد آنقدر غلیظ که جریان خون ایستاده بود، نفس سختم شده بود، حس کردم تمام فکرهای منفی که من در مورد این آدم داشتم اشتباه بوده، احساس کردم این همون کسیه که همیشه پی اش بودم، احساس کردم نمیخوام ازش جدا باشم، احساس کردم هر چه که باهام بکنه -هر چه بد- من میخوام فقط با اون باشم و نه با هیچ کس دیگه، نفسم بند آمد و به گریه افتادم، فیلم گریه نداشت و من داشتم گوله گوله اشک میریختم، توی بغلش غرقم کرد، بهم نگفت خل و چل، بهم نگفت آدم بی ربط فقط بغلم کرد، انگار خون غلیظم از سرانگشتاش پس زده بود توی رگهاش.

 

پ.ن: شاهد باشین اگه کمکی از آسمان نرسه من شبانه جیب خدا را خواهم زد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط رها نظرات () |

خواندن کتاب "قدرت در درون شماست"  خانم لوئیز هی را دوباره شروع کردم.

از اینکه دائم غمگین و غصه دار هستم خسته شدم، میخواهم تغییر کنم، انتخاب کردم که زندگیمو تغییر بدم، خدایا کمکم کن!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |

به اندازه یه دنیا سینه ام امروز سنگینه، فکر نکنی چیزی شده ها نه، شارژم تموم شده ، هر از گاهی که با انرژی تمام دوروبر زندگیمو کاوش میکنم که نشونه ای از خوب شدن اوضاع پیدا کنم و نمیکنم، وقتی همه ی سعیمو میکنم که به همه چیز مثبت نگاه کنم و همه آدمای دوروبرم با کاراشون دست به دست هم میدن که بهم ثابت کنن اینجوری نیست، وقتی حتی "او" که همه این سالها بخاطرش خودمو به آب و آتیش زدم یه جورائی ازم دور شده،دیگه ترمز میبرم، دیگه تا میام به خودم بیام اشکام سرازیره، تا میام به خودم بیام دامن خدا را پاره کردم از بغض...

امروز از اون روزاست که هیچی در وجودم جای خودش نیست...

خدا خدا میکنم و با اینکه جواب نگرفته ام دیرگاهیست، هنوز امیدوارم که دست گرم خدا را پشتم احساس کنم

خدایا عجله !!!! رو به فنا هستم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط رها نظرات () |

میدانی چیست؟ من تاریخ مادرمان را دوباره تکرار کرده ام

من با سیبی که زیاد هم سرخ نبود

مردی را از روال زندگی رضایت بخشش بیرون کشیده ام

حالا او جائی است که من میخواهم

کاری را می کند که من میخواهم

دلش برای بهشتش تنگ است میبینم در چشمانش

اما بودن با من را به بهشت ترجیح میدهد

ما حالا هردومان بزرگترین گناه را مرتکب هستیم، خوب میدانیم

اما عشق با هم بودن را به رضایت خدایمان ترجیح داده ایم

حالا اینجا ایستاده ایم

با چشمانی گرد شده از جسارت

صورت به صورت خدا

و دستهامان در دست هم

آماده ایم ، خواه ببخشد خواه مجازات کند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط رها نظرات () |


Design By : Night Skin